آه سولون!

یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 ساعت 15:06

بنام خدا

 درست زمانی که کرسوس امپراتور لیدیا (لودیا) تمام شهرهای آسیایی یونان را تصاحب نموده و با فتوحات خود بر عظمت امپراتوری لیدیا افزوده و شکوه و رونق سارد به درجه اعلی رسیده ، مرد حکیمی از اهالی آتن بنام سولون به قصد سیاحت جهان آتن را ترک و پس از سفر به مصر و دیدار  با اماسیس ، به امپراطوری لیدیا جهت دیدار کرسوس می آید. کرسوس از مهمان جکیم خود به طرز شایسته ای پذیرایی می کند و در روز سوم یا چهارم به غلامان خود امر می کند که او را به خزانه داری دربار ببرند و تمام عظمت و شکوه خزانه شاهی را به وی نشان دهند. (تاریخ هرودوت ، ص 39)

بعد از اینکه سولون همه زوایای شکوه و عظمت امپراتوری کرسوس را خوب مشاهده می کند کرسوس از او سوالی می پرسد :

- ای بیگانه آتنی ! از عقل و سفرهایت در ممالک عدیده و دانش ات حکایات فراوان شنیده ایم . شوق وافر دارم از تو  بپرسم از تمام کسانی که دیده ای بنظرت چه کسی خوشبخت ترین آنها می باشد؟

سولون بدون چاپلوسی و تملق قضاوت واقعی خود را چنین بیان می کند :

- تلوس اهل آتن !

کرسوس  که انتظار داشته از او نام ببرد متعجب شده با تندی می پرسد :

- از چه رو خیال می کنی که تلوس از همه خوشبخت تر است ؟!

- اول آنکه کشور او در زمانش پیوسته رو به رفاه و آبادانی بود و پسرانی داشت که هم قشنگ و هم خوب بودند و در زمان حیات خود مولود نوادگانش را مشاهده کرد و آن بچه ها تمام بزرگ شدند . بعلاوه بعد از صرف عمری که بنظر مردم ما خوش و راحت بود ، عاقبت وی نیز بسیار پر فخر و جلال شد و در نزدیکی الوسیس بیاری هموطنان خود آمد و دشمنان را قلع و قمع کرد و در میدان نبرد با عالی ترین پیروزی و افتخار به شهادت رسید . آتنی ها برای او در همان مکان شهادت تشییع جنازه ملی برگزار و بهترین احترامات را در باره او بجا آوردند.

کرسوس باز پرسید :

- بعد از او که خوشبخت تر از همه است ؟

و سولون باز پاسخ داد :

- کلئوبیس و بیتو که بقدر احتیاج شان مال داشتند و صاحب چنان زور و نیروی بدنی بودند که در تمام مسابقه ها برنده بودند و ...(تفضیل در صفحه 41 تاریخ هرودوت) ...  و موجبات رضایت و شادمانی مادرشان را فراهم آوردند و مادر برای سعادتشان دعا کرد و انها در معبد به خواب رفتند و دیگر بیدار نشدند و از دنیا رفتند و اکنون همشهری هایشان آنها را بهترین مردان جهان می دانند.

پس کرسوس خشمناک شده پرسید :

- ای بیگانه آتنی ! پس خوشبختی من چیست که تو بکلی به هیچ گرفته ای و مرا حتی با اشخاص معمولی برابر نمی دانی ؟

سولون جواب داد :

- آه کرسوس !تو راجع به حال انسان سوالی کردی . آنهم از کسی که می داند قدرت و جاه انسان پر از بخل و حسادت است و چه بسا که قدرت آن موجب بدبختی ماست . عمر طولانی باعث می شود که شاهد چیزهای بسیاری باشیم و ... اما در باره تو ، آه کرسوس ! مشاهده می کنم که ثروتی سرشار داری و سرور ملل بسیار هستی ولی راجع به آنچه از پرسیدی جوابی ندارم که عرض کنم مگر اینکه روزی بشنوم که عمرت را با خوشبختی بپایان رساندی . زیرا بدون شک آن کسی که صاحب ثروت فراوان است از کسی که بقدر نیاز ثروت دارد به خوشبختی نزدیکتر نیست مگر آنکه بخت با او یاری کند و از  تمام چیزهای عالی خود تا آخر عمر بهرمند شود . زیرا چه بسا دولتمندی که از خوشبختی کامیاب نشده اند و حال انکه بسیاری دیگر با وجود آنکه وسایلشان کم و محدود بوده بخت عالی داشته اند ... پس تا دم مرگ نمی توان کسی را خوشبخت دانست بلکه فقط کامیاب نامیده می شود ... پس آن کسی که جامع حداکثر عوامل سعادت باشد و تا پایان عمر انها را حفظ کند و سرانجام با روحی آرام بمیرد خوشبخت است... چه بسا خداوند به انسان نوری از سعادت می تاباند و بعد او را غرق در ذلت می کند ... پس تکلیف ماست که عاقبت کار شخص را بنگریم!

توضیح : مطالب بالا با کمی تلخیص از فصل سوم کتاب تاریخ هرودوت (صفحات 37 تا 44) بنام افسانه سولون نقل گردید.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.